تبليغاتX
آواره
?How can I be lost, If I've got nowhere to go

http://www.yllasphotography.co.uk/gallery/Sulk.jpg

عزيزان من، دوستان من، اي اهالي آواره!

ما رسم آوارگي به جا آورده و به

http://yaz-avareh.blogspot.com

نقل مكان كرديم!!!


يه جورايي اونجا امنتره!!!

خلاصه كنم، اگه اينكاره هستي، بيا اونجا، به اينكاره‌گيت ادامه بده!!!


باي باي بلاگفا!

+ نوشته شده در  Sun 14 Jun 2009ساعت 6:13 PM  توسط Yazz  | 

حاله دروغي

(برگرفته از وبلاگ يادداشت‌هاي يك تبعيدي عصباني - نيك آهنگ كوثر)


سلام و سلام و سلام

ميخواستم  راجع به روز ملي پرچم سوئد براتون بنويسم، مطلبش هم آماده‌س اما خوب نتونستم جلوي حلقم رو بگيرم و نگم ....آقا! خانم! خواهر! برادر! نكنين از اين كارا جون مادرتون!

اين شيوا ذليل مرده كامنت گذاشته كه حال ميده و داريم ميزنيم و ميرقصيم و دعوا مي‌كنيم!

عرض كنم به خدمت مباركتون كه يه بار از پدرم پرسيدم: "باباجون من دقيقاً چي كشيده يا خورده بودي كه انقلاب كردي! اگه خوبه بده ما هم بكشيم!" جواب داد كه: "بي تربيت درست با پدرت صحبت كن! ما كه انقلاب نكرديم! ديديم مدرسه‌ها رو تعطيل مي‌كنن و ميريزن تو خيابون و سر به سر مأمورا ميزارن و شلوغ ميكنن و خوشحالي ميكنن و جنگ و دعواي زرگري مي‌كنن، ما هم افتاديم دنبالشون! بعدش بهمون گفتن انقلاب شده!"

گرفتي عزيزم؟ اين كارايي كه شما ميكنين به هيچ عنوان اسمش سرگرمي و حال كردن نيست! همين تصوير رقص و دعواي شما عزيزان رو اين تلويزيون‌هاي خاك بر سر اروپايي و آمريكايي ميگيرن، يه چيزي هم زيرنويس زيرش رد مي‌كنن و مينويسن: مردم ايران اعتراض دارن ميكنن به سياست‌هاي دولت و تو ايران درگيريه!

البته به نفع منه، ميگم ايران امن نيست، شايد اينجا بهم اقامت دادن! اما خوب انصاف نيست!


اگه با اين تريب اوسكول بودن حال مي‌كنين، ايرادي نداره، اسكول بمونين ولي جون مادرتون از تفريحا نكنين كه يهو ديدين الكي الكي دست به آب كردين به آينده خودتون و بچه‌تون و نوتون!

تازه‌شم، اين يارو چيزه! همچين چيزي هم نيست، انقدر واسش بالا پايين نپرين، برداشت اول و آخر من از اين رقابتها اينه:


هر 4 نفر يكي هستن، فرقي نمي‌كنه كدوم الاغي بره تو كاخ رياست جمهوري!

به قولي اينا فقط داستان پالون خر هستن، وگرنه خر هنوز همون خره و همون خر هم باقي خواهد ماند!

فكر نكنين با انتخاب شدن امثال موسوي‌ها و يا انتخاب نشدن احمدي‌نژادها خرتون رو ميگيرن و بهتون يه خر صفر كيلومتر با گردن هيدروليك و كم مصرف و پربازده تحويلتون ميدن!!!!!

تكمله: تا حالا كه سال صرفه‌جويي نبود ملت چيزي واسه خوردن گير نمياوردن، حالا كه سال صرفه‌جويي هم اعلام شده، خدا رحمتتون كنه!!!


اگه نمردم، براتون فردا پس فردا يه آپ مشتي ميزارم!

لال از دنيا نري صلوات آخر رو 3 مرتبه ختم كن!

گودباي!

+ نوشته شده در  Sun 7 Jun 2009ساعت 4:33 PM  توسط Yazz  | 

سلام

من تا ديشب اصلاً به انتخابات فكر نمي‌كردم، به صراحت ميگم كه از اين به بعد هم نمي‌كنم! پس الكي جوش نزنين واسه قانع كردن من! يه بار چند نفر اومدن فشار آوردن كه به خاتمي رأي بدم، منم مجبور شدم به "مايكل جردن" رأي بدم!!!! خودتون تا تهش رو بخونين كه چي شد!

ديشب به لطف يوتيوب نشستم مناظره احمدي نژاد و موسوي رو ديدم. مناظره جالبي بود. تمركز موسوي و حملات شخصي احمدي‌نژاد به همراه لبخندهاي موزيانه‌ش، باعث شد برخلاف شناخت شخصي كه از دكتر محمود دارم اثر خيلي خيلي منفي رو ذهن من بزاره!

به لطف حملات شخصي و جلف احمدي‌نژاد، دو نفر كانديداي رياست جمهوري زحمت كشيدن و توي رسانه ملي و جلوي چشم حداقل 20 ميليون نفر آدم، شلوار خودشون و رهبر و رئيس جمهورهاي قبلي رو پايين كشيدن!
خدابيامرز ميرصيافي توي وبلاگش حرف جالبي زده بود: زندگي در كشوري كه رئيس جمهورش احمدي‌نژاد باشه خجالت آوره!!!
خيلي حرفهاي سياسي داشتم، اما الان خبر فوت پروين سليماني رو ديدم خيلي حالم گرفته شده، ذوقم كور شد.
شايد بعداً بيام از خجالت سياسي‌هاي آواره در بيام.

+ نوشته شده در  Fri 5 Jun 2009ساعت 9:19 AM  توسط Yazz  | 

سلام عزيزانم!

ميدونم كه خيلي وقته كه منتظرين يه آپه سياسي‌اي يه چيزي از من ببينين، اما خوب چيكار كنم اوضاع خرابه ديگه، خودتون بهتر ميدونين! راستش شنيدم چند روز ديگه تو ايران انتخاباته. اونايي منو كه ميشناسن ميدونن كه اگه تو ايران هم بودم صرفاً جهت صرف چند فقره شكلات و آبنبات كوفتي ميرفتم سراغ اين نمايندگي‌هاي مجاز كانديداهاي رياست جمهوري! وگرنه من و چه به سياست؛ راستيا حيف امسال رفي جونم كانديد نشده وگرنه دوباره ديسكو ايراني راه مينداخت و صفا سيتي به راه ميشد، امسال كسي ديسكو راه ننداخته؟ خبر بدين ببينم چه طوري بوده!

حرف اول: يه جورايي اين چند روزه بدجوري رفتم تو خودم. اگه حمايت كنيم ميگن "نشستي اون بيرون و ميگي حالشو ببر!" اگه طعنه بزنيم، ميان ميگن "به سگ همسايه كانديدا جونم چشم غره رفتي!"، اگه بگيم رأي بدين، ميگن "آقا جان ما ميخوايم سر به تن هيچكدومشون نباشه" اگر هم كه بگم رأي ندين، ميگن "كه يه كاره همون خوش تيپه بياد بشه رئيس جمهور". چيكار كنم من آخه؟ تو بگو من الان چه خاكي بريزم سرم.

حرف دوم: بعضي وقتا دلم ميخواد بيام يقة يكي از اونايي كه، زحمت كشيدن و با خون محترمشان (كاري به كثيفي و تميزيش ندارم، بحثم يه چيز ديگه‌!س) ريشه‌هاي انقلاب رو لطف كردن و آبياري كردن (تا ما به لطف خونشون بعد از 2 هزار و اندي سال از بركات دموكراسي استفاده كنيم و رئيس جمهور يا به عبارتي ديگه مكنده خونمون رو خودمون انتخاب كنيم) بگيرم و بگم: "اي محتكر حماقت و بلاهت، خاك بر سر اون انجام وظيفه‌ت كنن، اين چه شكري بود خوردي آخه نفله؟ مگه اين مملكت صاحاب نداشت اومدي الكي خونت رو ريختي رو زمين! 3 نسلش كه گذشت، خدا ميدونه چند نسل ديگه بايد بيان اين زمين رو تي بكشن تا كثافت باقي مانده از خون جنابعالي پاك بشه؟" اصلاً منو چه به سياست! به من چه كه مادر اين تصميم گيرنده‌هاي الان مملكت چيكاره بوده، به خودشون مربوطه اما خوب خواستم برات بنويسم كه خيلي عصباني‌ام! ننگ بر اون جمهوري اسلامي كه قبل از اسم ايران اومده! عصباني هستم ديگه چيكار كنم؟ ايرج مصداقي توي جلد دوم كتاب خاطرات زندانش تو يه قسمتي نوشته: "فاطمه از دكتر پرسيد به نظرتون مادرم چند ساله مياد، دكتر در جوابش گفت: پنجاه و سه چهار ساله! فاطي در جوابش گفت 38 سالشه، ما داريم انقلاب ميكنيم تا مادر 38 ساله ديگه 54 ساله نشون داده نشده!" در جواب اين نويسنده عزيز: انقلاب عالي منفجر! عزيز جان تحويل بگير! الان جوون 28 ساله، 68 ساله نشون ميده! خوب شد؟ حال اومدي؟

حرف سوم: خودت چطوري كلاً؟ اوقاتت خوبه، اگه از من ميپرسي، ملالي نيست به جز دوري امثال شما!! يه چيز باحال، يه دوست ايرلندي دارم، چند روز پيش داشتم باهاش صحبت ميكردم، بگذريم كه بحثمون چي بود، گفت توي ايرلند، دولت آمار رسمي داده كه توي نميدونم چند سال گذشته از هر 5 نفر كودك ايرلندي يك نفر در كليسا مورد عنايت كشيشان قرار گرفته! ميگفت نفرت عمومي از كشيش جماعت انقدر بالا گرفته كه كشيشان محترم! هنگام خروج از كليسا لباس محترم‌ترشون رو عوض مي‌كنن! ديگه ديدم آبروريزيه اگه بگم آخوندهاي ما هم يه 10 – 15 سالي هست كه لباس عوض مي‌كنن، كجايي داداش! تازه، آخوندهاي ما حرفه‌اي تر از اين حرفان، از هر 5 نفر ايراني حداقل 10 نفرشون رو مورد عنايت قرار دادن، چي فكر كردي، سابقه 2500 ساله ما كجا سابقه چند ساله شما كجا، كجاشو ديدي!

 

تكلمه: اينن هفته از دو تا از عزيزترين سايتهاي اينترنتي‌ام خداحافظي كردم! از يكيش براي هميشه، از اون يكي هم به زودي براي هميشه. يه جورايي خسته‌ام!

آهنگ امروز: Always از آرش و آيسل كه توي يوروويژن سوم شد! توي عكسشون اين رقاصه فكر كنم گلاب به روتون آره ...!

http://static.guim.co.uk/sys-images/Music/Pix/pictures/2009/5/14/1242312661149/AySel--Arash-of-Azerbaija-001.jpg

http://esckaz.com/mp3/Always_final.mp3

مكالمه فيلمي جالبناك امروز: توي فيلم اخراجي‌هاي 2 خبرنگار از بايرام لودر (اكبر عبدي) ميپرسه: شما براي چي اومدين جنگ؟

بايرام لودر: اينا گفتن ميخوان برن كربلا زيارت امام حسين، ما هم عاشق حضرت ابوالفضل بودي اومديم ديگه، شما هم مياين زيارت امام رضا ما اينجوري ميكنيم؟ ميزنيمتون؟

اخراجی ها 2


همين!
+ نوشته شده در  Sun 31 May 2009ساعت 5:55 PM  توسط Yazz  | 

هي هي!

اين فحش نبود عزيزم! به اين ميگن سلام كردن به سبك سوئدي!

راستش رو بخواين امروز هرچي فكر كردم چي بنويسم، چيزي به ذهنم نرسيد! ببخشيد اشتباه كردم، امروز اصلاً ذهن ندارم كه بخواد چيزي بهش برسه! منتهي خوب به شدت دلم ميخواست كه امروز آپ داشته باشم! كه دارم!

حرف اول: جاتون خالي اين چند روزه حرف  اول زندگي منو داره بسكتبال ميزنه، صبح‌ها به عشق بسكتبال بيدار ميشم و شبها با خاطرات خوش اون رو به خواب ميرم! خوب چيكار كنم، اين الان مهمترين اتفاق هر روزه زندگي من شده! ديروز هم يه كشف خيلي مهم كردم. ميتونم برم تو پمپ بنزين دهاتمون توپم رو باد كنم! آخ جون!

 

حرف دوم: در طول عمرم به لطف داشتن پدري بانمك، با لغات مختلفي در خصوص ايرانيان آشنا شدم. ايران سيستم، ايران كلاه، ايرانيزه، ايراني بازي و... وقتي كه اومدم سوئد اولين چيزي كه خواستم باشم اين بود كه ايراني باشم و ايراني نباشم. دارم سعي خودم رو هم مي‌كنم اما خوب بعضي وقتها آدم يه چيزهايي از هم وطن مي‌بينه كه خجالت ميكشه جايي ميره، فارسي صحبت كنه! داستان آش فروختن چهارشنبه سوري رو واستون تعريف نكردم. از صف طولاني براي خريد آش كه توش خارجي هم به وفور يافت ميشد و ايراني‌هايي كه مريض داشتن، بچه داشتن، آرتروز داشتن، حامله بودن و ويار داشتن و... هم كه خارج صف ميومدن و التماس دعا واسه يه كاسه آش 50 كروني (تقريباً 5 هزار تومان) داشتن هم نگفتم. از يه بنده خدايي كه انقدر اصرار كرد و اصرار كرد تا آخرش بهش گفتم "آقا لهجت آشناس، ايراني نيستي؟" و داغ كرد و عليرغم جثه نحيفش ميخواست منو جلو زن و بچه‌ش بزنه !!!! هم نگفتم! اعتراض مي‌كرد كه چرا بهش گفتم ايراني!!!! بگذريم... همه اينا رو گفتم تا برسم به اينجا كه يه پسر تقريباً 20 ساله ايراني چند وقت پيشا اومد تو اين "بوليدن آباد سفلي" ما. از اونجايي كه بين ايراني‌هاي اينجا من يه جورايي اسمم به آچار فرانسه در رفته، دوستان لازم دونستن كه منو به ايشون يا ايشون رو به من معرفي كنن. من هم شكر خدا يه سري آنتن‌هايي دارم كه تو برخورد اول به من ميگن با طرفم راه بيام يا اينكه همونجا كات كنم. همونجا رفتم به ساير دوستاني كه زحمت اين آشنايي رو كشيده بودن گفتم شرمنده، از اين يكي منو معاف كنين. خلاصه كنم، از ايراني‌ها گرفته تا دوستان عزيز كشور دوست و برادر افغانستان هي به هر بهونه‌اي ميشد منو ميكشيدن تو خودشون و بهم اصرار كه بابا اين بنده خدا ايرانيه، هم وطنته، اينجوري نكن، بايد هواش رو داشته باشي ... و من هم يه گوش در و يه گوش دروازه. امروز فهميدم اين بابا با زدن خودش به بي پولي نزديك يك دو هزار كرون دوستان عزيز رو پياده كرده. ازشون مواد غذايي گرفته و در نهايت چند روز پيش چند صد دلار پول چنج كرده و ديروز هم يواشكي فلنگ رو به سوي استكهلم بسته. نگفتم به بقيه كه "ديدين گفتم!" اما خودشون فهميدن. ولي چه كنم كه در نهايت سرشكستگيش موند واسه ما ايراني‌ها، كه چقدر بدبختيم ما ايراني‌ها! از وقتي ديدم اين سوئدي‌ها عوض دو تا كلمه قشنگ، انواع فحش‌هاي ركيك و رنگارنگ فارسي رو بلد هستن به هركي مي‌رسم مي‌گم: "سري بعدي كسي ازت پرسيد ايراني هستي، بگو نه من دو رگه ترك و ايتاليايي هستم!" شما باشي چيكار مي‌كني؟ (تو پرانتز: البته خودم به لطف زبان انگليسي خوبم اكثراً خودم رو آمريكايي جا مي‌زنم! البته  خوب يكي دو بار هم بد گندش در اومده!!!!)

حرف سوم: اين روزها حتي تو تلويزيون سوئد هم گلاب به روتون بحث انتخابات ايرانه!!! مسخره كردين خودتون رو! سربند سبز و اصلاحات در پيت، دولت امام زمان، لات زاده‌اي با دستمال يزدي و حل المسائل مشكلات اقتصادي و اين آخريه هم دلقك پنجاه هزار توماني! آقا بي خيال! نميگم گلاب به روتون تو اين انتخابات رأي بدين يا ندين! چيزي كه من ميگم اينه كه گلاب به روتون، اين انتخابات هم با انتخابات‌هاي قبلي هيچ تفاوتي نداره! همونطور كه گلاب به روتون، اين كانديدا، با اون كانديدا تفاوتي نداره! خلاصه كنم، باز هم طبق معمول هميشه، گلاب به روتون، اين انتخابات هم مال همونايي كه از اول گلاب به روتون صاحاب اين دولت بودن!! از ما گفتن بود! بعداً نگين نگفتي!

تكمله: اهالي غيور ايران، تا اطلاع ثانوي، گلاب به روتون!

http://userserve-ak.last.fm/serve/_/24092675/Alexander+Rybak.jpg

موسيقي امروز: براي دوستاني كه يوروويژن رو ديدن يا نديدن عرض كنم كه موسيقي امروز آهنگ اول اين روزهاي همه دنياست، بله، آهنگ افسانه پريان (Fairytale) از خواننده جوان نروژي اريش ريبك! دانلود كنيد و حالشو ببرين!!! ترجمه و نقدش رو هم اينجا گذاشتم!

http://rapidshare.com/files/235513840/Norway_-_Alexander_Rybak_-_Fairytale.mp3

http://www.derok.net/derok/images/entertainment/cinderella%20man%20renee%20zellweger.jpg

مكالمة جالبناك فيلمي امروز:  تو فيلم Cinderella Man بعد از اينكه "مي" (رنه زلوگر) همسر "جيمز جي برادوك" (راسل كرو) يكي از بوكسورهاي افسانه‌اي به صورت "مكس بير" (كرگ بيركو) قهرمان بوكس سنگين وزن جهان شراب ميپاشه، مكس بير خطاب به جمعيت تو رستوران ميگه: "ميبينين؟ حالا ديگه زنش رو ميفرسته كه حريف من بشه"

جيمز جي برادوك  در جواب مكس بير خطاب به جمعيت ميگه: "آره خوب، مگه حريف نشد؟"


خوش بگذرونين و البته گلاب به روتون!

+ نوشته شده در  Tue 26 May 2009ساعت 3:45 PM  توسط Yazz  | 

سلام

من خوشحالم! "ميدونم عزيزم، ميدونم! به خودم مربوطه، لطفاً به كار خودت برس!" ملت بيكارن! بعد هزاران هزار ثانيه و دقيقه اومديم يه آپ بكنيم، مگه ميزارن. بالا سر آدم وايسادن ببينن چيكار داريم مي‌كنيم!!!

NIKE DOMINATE BLACK / BLUE


حرف اول: آقا رفتم يه توپ بسكتبال خريدم، توپ! هميني كه اين بالا مشاهده مي‌كنيد. بعدش هم رفتم خونه دوستم توي يه جايي به اسم "شلفته هامن". و البته اين كه بعد از مدتها يه حلقه بسكتبال تو اندازه‌هاي واقعي ديدم. خلاصه يه دل اساسي از عزا در آورديم و بسي بسكتبال از خودمون در كرديم! بعدش هم با زانو درد فجيع برگشتيم خونه دوست محترم. 3 شب خراب دوستم بودم و ديروز صبح برگشتم "بوليدن آباد" خودم!

حرف دوم: اصلاً من مردم! يكي نبايد بياد تو اين خراب شده بپرسه اين جنازت كجا گم و گور شده؟ بابا شما اهالي آواره يه "واقعاً كه" از من طلب دارين! خوبه اينجا تو روزهايي كه آپ مي‌كنم حداقل 9 نفر بازديد كننده داره، يكي از شماها نبايد بياين از من آپ بخواين؟ تو اين چند وقته يه كم زيادي حال خراب بودم. ياد زال و زندگي گذشته افتاده بودم و هر بار كه ميومدم يه چيزي بنويسم ميديدم كه همش ميخوام چيزاي افسرده كننده بنويسم، پس بي خيال ميشدم. حتي يكي دوبار هم گفتم بيام بنويسم من زنده‌م و به زودي آپ درست حسابي مي‌زارم اما خوب دستم نمي رفت! حرف دوم هم تموم شد، ولي يه بار ديگه واسه اينكه دلم خنك شه ميگم: "واقعاً كه!"

حرف سوم: ديروز داشتم با خودم فكر مي‌كردم مي‌گفتم: "تو رو خدا نگاه كن، از توي يه مملكتي اومدم كه هرجاش رو ميكنن نفت و گاز ميزنه بيرون، خونه‌ها گازكشي دارن، يا اگه هم ندارن كپسول گاز استفاده مي‌كنن. اون هم نباشه با نفت خونه رو گرم ميكنن؛ اما اينجا توي شمال اروپا، توي يكي از متمدن‌ترين كشورهاي دنيا، ملت خونه‌هاشون رو هنوز با چوپ درختها گرم مي‌كنن. گاز ماز كيلو چنده، طفلكي‌ها گازشون كجا بود! الان كه هوا داره كم كم گرمتر ميشه، ملت دست به كار پر كردن انبارهاي هيزمشون شدن! درخته كه با كاميون مياد دم خونه‌ها خالي ميشه و ملتي كه با اره برقي الوارها رو تيكه تيكه مي كنن!" اين است كشور سوئد. اما ملت ميدونن چطوري زندگي كنن. به محض آب شدن برفها پير و جوون، مرد و زن افتادن به جون طبيعت! هميشه همه خونه‌هاي اينجا تر و تميز و مرتبه! ميدونين چرا؟ چون تا برفها آب ميشه يكي خونه رنگ مي‌كنه، اون يكي تعمير مي‌كنه، يكي ديگه به چمن‌هاي دور خونه‌ش ميرسه، يكي ديگه قايقش رو تر تميز مي‌كنه. اين كاروان‌ها هست كه پشت ماشين ميبندن، ميدونين كه چيو ميگم؟ يهو ميبينين يه پيرمرد و پيرزن افتادن به تميز كردنش! خلاصه كنم، اينجا در پايان ماه جولاي به مدت دو ماه  همه ادارات و مدارس تعطيله. به عبارت ديگه همه تعطيلن. همه با گرم شدن هوا فعاليتشون رو شروع مي كنن تا وقتي كه دو ماه تعطيلي شروع ميشه، فقط لذت ببرن! داستانش آشنا نيست براتون؟ شما چه خنگايي هستين، عين داستان ايرانه ديگه! نيست؟

 

تكمله: آپ اين دفعه هم تموم شد!

موسيقي امروز: "گريز" ابي هستش. همون كه ميگه "به تو نامه مينويسم، اي عزيز رفته از دست ..." دانلود كنين و حال مباركش رو ببرين!

http://rapidshare.com/files/235246027/19_Goriz.mp3.html


مكالمة جالبناك فيلمي امروز: راستي از اونجايي كه دوست دارم هميشه كامل تر از دفعه قبلي باشم، از اين به بعد اين بخش هم اضافه كردم. اونايي كه منو از نزديك ميشناسن ميدونن كه خيلي فيلم دوست هستم و حداقل روزي يه فيلم ميبينم. تصميم گرفتم تو هر آپم يه جمله‌اي كه توي خاطرم از يكي از فيلمها مونده براتون بنويسم. براي خودم كه جالبه، جملة فيلمي امروز از تايتانيك انتخاب شده:

http://1.bp.blogspot.com/__swuGR8KkOE/R_GnJ1biHRI/AAAAAAAAAmk/NYHw0wuS3R0/s400/A8847-06.jpg

رز (در حالي كه به نرده‌هاي پشتي كشتي آويزون شده به جك ميگه): ديوونه!

جك: خب يه جورايي همه اينو مي‌گن، اما با تمام احترامي كه قائلم بايد بگم اون كسي كه از نرده‌هاي كشتي آويزون شده من نيستم!

 

به سلامت!

+ نوشته شده در  Wed 20 May 2009ساعت 6:7 PM  توسط Yazz  | 

سلام سلام

امروز حالم بسي خوب است. منچستر كه زد يه حالي به آرسنالي‌ها داد و من رو بسي خوشحال كرد. چون منچستر قهرماني چهارمش رو در حالي جشن خواهد گرفت كه براي دومين سال متوالي قهرمان ميشه! حالي ميبريم اساسي!! تولدم هم كه هست و اينا ديگه!!!!  اين فغان شلمان هم اومد يه حال اساسي تو كامنتش بهم داد. خيلي خوش به حالم شد، ولي يه سؤال برام به وجود آورد: "آيا من واقعاً دوست خوبي براي اطرافيانم بودم كه خيلي‌ها از من ياد مي‌كنن يا اينكه از اين تعارفهاي در پيت ايرانيه؟" اگه بر و بچ كامنت بزار بهم بگن خيلي حال دادن!!

http://xed.xanga.com/537177726413087502831/z12080067.gif

حرف اول: يه وقت فكر نكنين من اينجا خيلي بهم خوش ميگذره، ولي خيلي هم بد نميگذره، پس دليل نميشه كه يه بند بيام حرفاي دپرس كننده و غمگين بزنم! پس تا اطلاع ثانوي شيرجه ميزنيم تو شيكم هرچي غم و غصه‌س! بابا نامردا امروز تولدمه گير ندين، خبري از حرفاي غمگين نيست. درسته پارسال تا امسال زمين تا آسمون وضعيت زندگيم تغيير كرده، اما ميخوام امروز دنيام فقط مال خودم باشه و فكرمو مشغول كسي يا چيز ديگه نكنم. اعتراضي داريد؟ ميتونين به كلانتري محل مراجعه كنيد!

حرف دوم: عجب كلي كلي شده بين بوليدن و تهران. آخرين خبرا نشون ميده كه تو ميزان بارندگي فعلاً مساوي هستن!!! بارون اينجا كه زد ته مونده برفها رو شست و برد، حالا تو تهران چي رو شست و برد بايد از تهراني‌ها پرسيد.

حرف سوم: خواستم يه حركت تيم ملي بزنم و در حين نوشتن به همه 16 گيگ آهنگي كه توي سيستم دارم گوش بدم! تقريباً نيم ساعت طول كشيد تا اين جت آديوي مفنگي تونست همه فايلها رو بخونه!!! تركوند منو! همه مطالبم رو هم نوشتم تازه شروع كرده به خوندن. با اينكه رندوم انتخاب ميكنه، يه بند رو آهنگاي جواد و به قول معروف كوچه بازاري داره مانور ميده!!! جواد شديم رفت! اشتباه نمي‌كنيد، صداي من رو از شمال سوئد ميشنويد! شايد هم نميشنويد، ميخونيد!

حرف آخر: شروع كردم به نوشتن يه ستون واسه يه مجله. البته مجله فروممون هستش. اما خوب اينم يه شروع دوباره‌س. از اونجايي كه خيلي به "گابريل گارسيا ماركز" علاقه دارم، هميشه دوست داشتم يه ستون شبيه ستون "ماچ زرافه" اون بنويسم. البته موضوع مطالب ماركز ادبي بود، من روزنگاري ميخوام بكنم! ولي خوب، اينم حركتيه واسه خودش. اسم ستون رو ميخواستم بزارم "نيش خرمگس" ديدم شايد بر و بچ با جنبه تحمل بي جنبگي منو نكنن، به همين خاطر اسم ستون رو گذاشتم "شاخ مارمولك"! هر سري كه مطلبي براش نوشتم، ميزارم اينجا تا شماها هم بخونيدش! چيز بدي نيست، شايد از مطالب "آواره" جالب انگيزتر هم باشه!

 

موسيقي روز: "گل ناز" از ستار!!!! بهتون ميگم اين جت آديو داره جواد بازي در مياره!!!  من موندم تو داري به چي ميخندي وزغ كوهي؟!

 

اي بابا، تموم شد!

+ نوشته شده در  Thu 7 May 2009ساعت 11:52 AM  توسط Yazz  | 

http://img213.imageshack.us/img213/1545/image312.jpg

سلام

امروز يه داستان تكراري نوشتم. داستاني كه ممكنه براي خيلي‌هاتون اتفاق افتاده باشه و داستان خودتون باشه. ممكنه براي خيلي‌ها اتفاق بيفته، اگه امروز نه، فردا حتماً. ممكنه يه روز از كسي بشنوين و يه جا، يه گوشه واسه خودتون يادداشتش كنين. ممكنه خوابش رو ببينين و بعد از بيداري سراسيمه كتاب تعبير خوابتون رو برداريد و دنبال معني‌هاي مختلف نشونه‌هاي توش بگردين. شايد هم ضربدر بالاي  اين صفحه رو كه ميزنين ديگه نه يادتون بيفته نه چيزي شبيه بهش بشنوين. اين از داستان:

يه روزي يه روزگاري، يه پسر بچه‌اي تصميم گرفت كه آدم بزرگي بشه. با اينكه كم سن و سال بود، ميدونست كه بزرگي به سايز و اندازه نيست و با خط كش نميشه اندازه گرفت. پس از همون بچگي سعي كرد بزرگ فكر كنه. هرچي بزرگتر شد، فهميد كه بايد ديگه بچه‌گيهاش رو كنار بزاره. هرچي بزرگتر ميشد، به نظرش آدماي دور و برش كوچيكتر ميومدن. داشت ميرسيد به اونجايي كه به خودش لقب داناي كل رو بده. امان از اين كلمه. يه روز صبح از خواب پا شد، فهميد كه ديگه پسر بچه نيست. فهميد كه هرچي كه تلاش ميكنه بيشتر بدونه، ميفهمه كه هيچي نميدونه. فهميد كه تمام اين سالها براي بزرگ كردن خودش، بقيه رو نديد گرفته. فهميد چرا يه روز يكي اونو در ابراز احساسات به گوسفند تشبيه كرده. فهميد كه تمام تلاش‌هاي اين چند ساله‌ش براي اينكه كسي بشه، نتيجه‌ش اين شده كه هيچي نشه. فهميد كه تو تمام اين سالها چقدر مثل يه تيكه خميري باد كرده و باد كرده، بدون اينكه استفاده‌اي داشته باشه. فهميد هيچكي نبوده. فهميد چقدر وقته كسي رو نديده. چقدر وقته به كسي از ته دل ابراز احساسات نكرده. فهميد چقدر به كساني كه هميشه دور و برش بودن و بهش ابراز احساسات ميكردن ظلم كرده. و فهميد كه چقدر دوست داره آدم كوچيكي باقي بمونه. فهميد، اما خيلي دير فهميد. وقتي فهميد كه دور و برش رو جنگل و چمن و گل و بلبل گرفته بودن و لاغير. فهميد كه خيلي ديره. فهميد كه برعكس هميشه اينبار انتخابش رو اشتباه كرده. انتخابي كه سالها پيش كرده بود. لباسي كه سالها پوشيده بود به خيال اينكه هرگز پوسيده نميشه، اما حالا نه تنها رنگ و رو رفته شده، بلكه داره به تنش زار ميزنه. اين پسر بچه داستان ما، تصميم گرفت كه ديگه تصميم نگيره. تصميم گرفت ديگه از همه چيز استقبال كنه. تصميم گرفت ديگه كسي رو دور نندازه. تصميم گرفت كه همه رو دوست داشته باشه. خيلي دوست داشته باشه. تصميم گرفت خيلي گريه كنه. تصميم گرفت مثل جيم كري تو فيلم yes man به همه چيز و همه كس بگه آره؛ و خلاصه كنم كلي تصميماي ديگه گرفت. اما خودش هم ميدونه كه ديگه آب رفته به جوب رو نميشه برگردوند. با خودش گفت "انقدر گريه مي‌كنم تا خدا منو برگردونه به ساليان سال پيش، تا بتونم همه چي رو درست كنم. همونطوري كه بايد پيش ميرفته. جوري همه چيز رو درست كنم كه وقتي اين سالها گذشت ديگه كسي رو مقصر ندونم و بتونم همه رو واقعي واقعي دوست داشته باشم." يه كم فكر كرد و دوباره به خودش گفت "بايد بتونم پدر و مادري رو كه ساليان سال پيش به خاطر بچگي خودم و لجبازي اونا ازشون متنفر شدم دوباره دوست داشته باشم." اما يهو يادش افتاد كه آخر داستان نزديكه و بازگشت به گذشته هم البته غير ممكن، پس بي خيال شد، چراغ اتاق رو خاموش كرد و دو كلمه آخر رو توي كامپيوترش تايپ كرد تا بره بخوابه واسه يه فرداي تكراري ديگه:

 

تموم شد!

 

تكمله: موسيقي متن امروزم Soledad از Westlife بودش!

+ نوشته شده در  Tue 5 May 2009ساعت 5:46 PM  توسط Yazz  | 

سلام

يه چند روزي بي حال و حوصله و البته بي پول و مايه تيله بوديم و نتونستيم و نخواستيم و نشد كه آپ كنيم! امروز اومديم تا از خجالتتون در بيايم. از امروز به بعد شماها رو اهالي آواره مي‌خونم! چون اينجا ديگه شده وطن من و بازديدكنندگانش هم به زعم من اهاليش ميشن ديگه! چيه؟ مگه گل آقا نخوندين! فرق آبدارخونه گل آقا با اين آواره آباد من اينه كه اونجا اهاليش هيئت تحريريه بودن، اينجا بازديد كننده‌ها و خواننده‌ها!!! امروز خيلي حرف اضافي دارم، پس اينجا زياد پرچونگي نمي‌كنم كه با حوصله همش رو بخونين!

حرف اول: اين عكسي رو كه ميبينيد،  عكس اتاقمونه! به جون خودم دزد نزده! اوني كه سمت راست تصوير تو رختخواب مچاله شده، فرشيد خان هستش! اين فرشيد خان كه از قضا هم اتاقي من هستش تو زندگيش بدشانسي كم نياورده، اما قول ميدم هيچكدومشون به بزرگي هم اتاق شدن با يه هپلي مثل من نيستش. از تو همين عكس ميتونيد تفاوت سمت راست اتاق (متعلق به فرشيد خان) و سمت چپ (هموني كه توش بمب منفجر شده و متعلق به من هستش!) رو متوجه بشيد. راست ميگن مردايي كه خيلي مرتب هستن خيلي سخت زن گيرشون مياد. آخه مردايي مثل من، يه زن، همه جوره براشون نعمته، اما واسه امثال اين فرشيد خان گل، كه خودش يه پا كدبانو و خونه‌دار هستش، زن بايد سنگ تمام بزاره تا پيشش كم نياره! داستانيه!!! اگه گفتين اين فرشيد خان از دست من چي ميكشه!!!!؟؟؟؟ خودم ميگم: سيگار قاچاقي به درد نخوري كه از يه مهاجر روس به قيمت ارزون ميخره!

حرف دوم: آقا اين چند روزه هوا خوب شده، ما هم حسابي ولگرد! با اين هم خونه تايلندي-مالزيايي- پاتانيايي (نميدونم كدوم خراب شده‌اي هستش!) هم عياق شدم، يه بند داريم با هم ولگردي مي‌كنيم! يه چند تا عكس براتون ميزارم موقتاً حالشو ببرين! اگه خواستين ميتونين بيشتر نگاه كنين تا بيشتر حالش رو ببرين!

اين عكس آخريه بد سوژه خنده شد، چون بعد از اينكه عكس انداختيم فهميديم دستشويي هستش!!


حرف سوم: امروز فكر كنم 14 ارديبهشت هستش، 3 روز ديگه يعني 17 ارديبهشت يا 7 مي، بيست و ششمين ارديبهشت عمرم هستش و من دلتنگم. دلتنگم، براي همه اونايي كه حتي يه بار تو اين 27 ديدمشون. از وقتي كه خودم رو شناختم و كاملاً خودم رو يادم مياد (تقريباً 6 سالگيم) بزرگترين معضل زندگيم تنهايي بود، الان كه فكرش رو ميكنم باورم نميشه در حالي كه دارم وارد بيست و هفتمين سال زندگيم ميشم، هنوز تنهام. و اين تنهايي دردناكه. انگار نه انگار كه بوليدن عين بهشت ميمونه. لامصب اين بهشت واسه من شده عينهو صحراي محشر. كسايي يادم ميان كه شايد 22-23 سال پيش ديدمشون! (هنوز اين عددهاي بزرگ دارن ديوونم ميكنن) تو حرف بعدي راجع به اين هم ميگم. ميگن وقتي ميبرنت تو صحراي محشر تمام داستان زندگيت رو مثل فيلم نشونت ميدن. اين روزها همينطور شده. مدام خاطرات قديممي مياد تو كله‌م. حتماً ميگين از زور بيكاريه، نه بابا، چه بيكاري‌اي. هر روز مدرسه دارم، برنامه پياده روي دارم. باشگاه ميرم. تازه گيها هم يه چند تا پاي سوئدي پيدا كردم باهاشون بسكتبال بازي مي‌كنم. همشون 18-19 ساله‌ن. براي اولين بار تو تمام اين سال‌ها واقعاً احساس كردم كه زيادي خودم رو با بچه‌ها قاطي مي كنن. نميدونم. ولي احساس مي‌كنم اتفاقاتي كه تو سنين 14 تا 19 سالگيم (سالهايي كه شخصيت آدم شكل ميگيره) برام افتاده باعث شده كه تو همون زمان بمونم. بازم پريدم يه شاخه ديگه، مييخوام اسم ببرم از تمام كسايي كه اين چند روزه يادشون كردم، بفهمين كي هستن كفتون ميبره: پدرم، مادرم، عمه‌هايم (كه تو تمام اين 27 براي من مادر بودند)، محمد (برادر رضائيم)، مريم (دختر عمه‌م)، عمو حميد، عمو حسن، ركسانا (همسر سابقم)، حميد ر. (دوست و برادري كه تا عمر دارم بهش مديونم)، محمد و مهدي (برادران شريف چرمي!!!)، شاهين (اقوام دور)، مريم (مادر شاهين)، جواد (پدر شاهين)، خانم گودرزي (معلم كلاس اول دبستانم، تقريباً 20 سال پيش خداي من!)، مهمون بلغاري يكي از دوستاي بابام به همراه دختراش (داستان مال تقريباً 19 سال پيشه)، خانم اميني (معلم كلاس دوم دبستان، تقريباً 19 سال پيش)، منافي (يكي از منفورترين آدمهاي تو زندگيم، مدير كلاس دوم دبستان)، كامليا (پرستار خونگي، وقتي 8 سالم بود)، امير و سمانه (پسر عمو و همسرش، خاطره‌م از اين دو تا مربوط به وقتيه كه با هم دوست بودند، 18 سال پيش)، حلال زاده (مربي امور پرورشي سوم دبستان)، شهاب شالچيان (همكلاسي سوم دبستان تا پنجم دبستان و البته شاگرد ممتاز مدرسه)، ارغوان (دوست دختر 17 سالگيم)، ندا (يكي از بهترين و نزديكترين دوستاني كه تو زندگيم داشتم)، علي جاوداني (دوست نزديك دوران دبيرستانم كه اونم به خاطر سربازي الان تو يه مملكت ديگه آواره‌س!)، سرهنگ دندانپزشك پيراسته (فرمانده بهداري پادگان دژبان مركز در فاصله سالهاي 82-84 زماني كه من سرباز بودم، چقدر امضاش رو جعل كردم!!!!!)، دكتر برزو (هم خدمتيم كه الان داره تو آمريكا ادامه تحصيل ميده)، هوتن شامبياتي (هم خدمتيم و يكي از مهربونترين آدمهايي كه تو عمرم ديدمشون)، علي گودرزي (از بچه‌هاي هلال احمر كه سال 80 تو درياي خزر جاودانه شد) و خيلي‌هاي ديگه كه اگه بخوام اسم ببرم تمومي ندارن فقط اينو بگم كه ياد همه افتادم و مثل تسبيح همه رو يه دور دوره كردم. اينايي كه اسم بردم تقريباً همه جزو قديمي‌ها بودن، جديدي‌ها رو كه كاملاًً يادمه. خوب بحث خيلي جدي شد، بريم حرف بعدي! تا يادم نرفته بگم تو 7 سالگي يه بار خواب ديدم رفتم تو يه مغازه و يه نوشابه قوطي‌اي سبزخريدم و اومدم بيرون شروع كردم قدم زدن، پريروز واقعيش برام اتفاق افتاد، البته اون هم نوشابه نبود، آبجو بود با اجازتون! چيه خوب؟ تو اون سن هنوز قوطي آبجوي Heineken رو از نزديك نديده بودم! حافظه رو حال كردين؟ برين واسه خودتون!

حرف چهارم: چند روز پيش با عزيزي داشتم تلفني صحبت مي‌كردم، يادي كرديم از ايران و ديداري كه سالها پيش با هم داشتيم ، حين مكالمه سرانگشتي حساب كردم ديدم كه اون خاطره مربوط به 13 سال پيش هستش! اين زمان لعنتي خيلي نامرده. من 6 سال پيش رفتم سربازي! 4 سال پيش ازدواج كردم و البته 10 ماه پيش جدا شدم! بعضي وقتا احساس مي‌كنم داره ازم براده ميريزه! ديدين با اره يه چيزي رو اره ميكنين ازش براده ميريزه!! من الان همون احساس رو دارم. زمان شده اره، منم كه چوب هستم! خوشبختم!!

 

تكمله: اولش ميخواستم تكمله نزارم؛ اما بعدش تصميم گرفتم از امروز به بعد، هر وقت ميخوام آپ كنم، آهنگي رو كه موسيقي متن روزم بوده رو معرفي كنم. امروز موسيقي متن زندگيم Send me an angel اثر زيباي Scorpions بودش. يهو ديدين خر شدم هر روز متن آهنگ، به علاوه لينك دانلود به علاوه ترجمه‌ش رو هم براتون گذاشتم! به قول يه بابايي، "خره ديگه، يهو ديدين پريد!"

 

همين
+ نوشته شده در  Mon 4 May 2009ساعت 1:29 PM  توسط Yazz  | 

 http://3.bp.blogspot.com/_bbqqkNWHzcI/SZdyQi1L9hI/AAAAAAAAAEM/TRMs8yDIFjY/s400/Piece+of+my+love.jpg

سلام، اوه اوه!!! امروز حرفام بو داره!! خودت بخون!

حرف اول: روزاي زيادي از زندگيم رو به دنبال عشق گشتم اما هيچوقت نميدونم چرا نتونستم اونطوري كه ميخوام احساسش كنم. راستش رو بخواين من عاشق همه هستم. عاشق هركسي كه دوستم داشته باشه. واسه يه دوستي از داستانهاي عشقي كه تا حالا داشتم تعريف مي‌كردم، حرف باحالي زد. بهم گفت "تو تا حالا عاشق همه دوست دخترات بودي! عاشق زن سابقت هم بودي، مسخره كردي!؟" جوابم به نظرم خيلي ساده و بديهي بود و هست: "من با كسي ميگردم كه بتونم عاشقش باشم! چرا كه نه؟"

 حرف دوم: خدا رو شكر كه توي اين سالهايي كه از خدا عمر گرفتم، هرگز در آن واحد مال دو نفر نبودم. هرگز دو نفر رو همزمان با هم عاشقانه دوست نداشتم. هرگز با دو نفر همزمان بازي نكردم. شايد اگر مثل بقيه اينجوري بودم الان تنها نبودم، الان از آيندة خيلي‌ها كم نشده بودم! شايد بعضي وقتا چند تا دل با هم داشتن كمكت كنه كه بتوني رفتار معقول تري داشته باشي تا كسي به جرم تكراري شدن تنهات نزاره! يكي حرف باحالي زد و حجت رو برام تموم كرد، گفت: "تو انقدر براي كسي كه باهاشي انرژي ميزاري كه تو روزاي اول براش مثل خدا ميموني، ولي بعد از چند وقت، تكراري ميشي، سعي كن يه كم شل كن - سفت كن داشته باشي"!!! ميشه يكي به من بگه شما دخترا چه مرگتونه؟

حرف سوم: تا حالا شنيدي كسي در عين تنهايي عاشق باشه. عاشق كسي كه وجود نداره، نمي‌بينتش، تصوري ازش نداره، هرگز باهاش صحبت نكرده و هرگز اسمش رو نشنيده! تا حالا شنيدي كسي از شدت عشق زياد گريه كنه، ولي كسي رو نداشته باشه كه عاشقش باشه و تو دلش به عنوان معشوقه ازش ياد كنه؟ اي بابا، بيدار شوو، الان شنيدي ديگه!!

حرف آخر: گفتم، شنيدي، بگو تا بشنوم. نزار از خود به خاكستر برسم. ميخوام ماترياليستي بمونم. ميخوام عشق زميني داشته باشم. ميخوام معشوقه‌اي زميني رو بپرستم، ايرادي داره؟ به تو چه!

 

تكمله: به يك نفر معشوقه نيازمنديم! (بي تربيت، منظورم اوني كه تو فكر كردي نبود!)

 

آخي! حرف دلم رو زدم. راحت شدم!

+ نوشته شده در  Fri 24 Apr 2009ساعت 7:56 PM  توسط Yazz  |